موتوپیا



نظریه ی ملاصدرا را که صائب است می خوانم، می فهمم، نقد می کنم، به نقد خودم نقد وارد می کنم و نظریات محکم تری بنا می کنم چه در منطق چه در فلسفه. و این در صورتی است که تنها دو ماه است که جدی شروع کرده ام. اساتید گذشته ام که ارتباطشان را حفظ کرده اند نوید ثمردهی عظیم می دهند و من از خودم می پرسم که چه؟

به ادبیاتِ خشک می رسم، ایراداتی به یک تعریف وارد می شود، ذهنم منتقل به جواب می شود سپس مدرس سیر جواب را که چند قرن طول کشیده به جواب حاضر برسد نقل می کند و جواب آخری که می دهد از بهبهانی یک مرحله از جوابی که من داده ام عقب تر است و من از خودم می پرسم که چه؟

در ورزش به ورزش های مختلفی وارد شدم از رزمی بگیر تا شطرنج و فوتبال و بسکتبال؛ در همه شان استعداد داشتم و از خودم می پرسم که چه؟

هوش عاطفی سرشار دارم به صورتی که پناه دل تک تک خانواده ام و محرم رازهایشان و من از خودم می پرسم که چه؟

تا 17 سالگی فقط یک دختر را دوست داشتم و وقتی رفت از خودم پرسیدم که چه؟

زندگی ضربات سهمگینی به من وارد ساخت و من در کودکی به تنهایی با همه شان دست به یقه شدم و از خودم پرسیدم که چه؟

هیچ وقت هیچ کسی را نه تنها در عصر حاضر بلکه در کل تاریخ از خودم باهوش تر ندیدم و از خودم می پرسم که چه؟

که چه؟ سوالی است که مرا خالی می کند و مرا از لذت عبور می دهد و به حیرت می رساند. حجم دانسته هایم نسبت به ندانسته هایم مثل حجم یک کوارک نسبت به کل نظام هستی است شاید هم بیشتر.

اگر زنده بمانم و تقدیر باشد چهل سالگی انقلابی در حکمت به راه می اندازم شاید در فقه و اصول هم. به همان اندازه که عقل نظری ام قوی است عقل عملی ام مفید است به صورتی که احتمالا در چهل سالگی ثمره ی تشکیلات محکمی که بنا کرده ام بچینم و انقلاب اسلامی را به سمت تمدن اسلامی حرکت دهم. اما این ها هیچ کدام به تنهایی کمال محسوب نمی شوند چه بسا افرادی که خداوند دینش را به واسطه ی آنها گسترش میدهد اما خود آن افراد هیچ سودی نمی برند. و چه بسا افرادی که پر از دانسته اند اما مثالشان مثل خری است که بارش کتاب است.

تنها یک صراط وجود دارد و آن هم ولایت است. خدا چیزی است که هر کسی می تواند آن را مصادره به مطلوب کند و بهترین دلیل برای این امر این همه جنگ و تفرقه به نام دین است. ما تا زمانی که وصل به ولایت نشویم خودمان را می پرستیم نه خدا را.(من اتاکم نجا و من لم یاتکم هلک)

انسان با مقایسه مغرور یا خاضع می شود. کافی است مورد مقایسه ات امام باشد، غرورت مثل برف در کوره آب می شود و بعد به این می رسی که آیا واقعا دانسته های من استقلال دارند یا همان میزان اندک هم از امام به من رسیده است؟ و در می یابی که از امام به تو رسیده است. متحیر می شوی. امام این است خدا دیگر کیست؟ امام در مقایسه با خدا مثل ماست در مقایسه با امام. تحیرت فزونی می یابد. منگ می شوی و سبکی خاصی احساس می کنی.

حیرت زده نه می فهمد بهشت و جهنم چیست نه حتی می فهمد خدا و وصال به او چیست. او فقط پیش می رود. چشمش به امام است و بس. و تمام تلاشش این است سرشار از عقلی شود که خدا فرمود: عقل را خلق کردم به او فرمودم برو، رفت سپس به او گفتم برگرد، برگشت. به عزت و جلالم سوگند، آفریده ای دوست داشتنی تر از تو نزد خودم نیافریدم و تو را به طور کامل به آن هایی می دهم که دوست دارم.

در آخر اینکه نفس را باید مشغول نگه داشت وگرنه نفس تو را به خود مشغول میکند. بهترین اشتغال برای نفس آماده ساختن خود برای ظهور است. خود ائمه در دعاهایشان به ما یاد داده اند از خدا بخواهیم در دوره ی ظهور جز صاحب منصبان حضرت باشیم؛ دعایی مستجاب است که دعای به عمل باشد پس باید به نهایت تفقه در دین و درایت رسید. و به نهایت اطاعت و اخلاص. این ها میسر نمی شود مگر با توکل، توسل و تفکر با عقل واقعی که خود نعمت خداست و اگر درست بنگری ما چیزی از خود نداریم جز ربط و نسبتمان به امام و خدا.


عشق را در نوجوانی تجربه کردم و حیرت را امروز. حیرت بسی بالاتر از عشق است. ان شاالله روز به روز بر حیرتم افزوده شود.

و ما هذه الحیاه الدنیا الا لهو و لعب.




دوست عزیز سپاسگزارم که نگران ضرباتی ناشی از یک جا بند نشدنم هستی اما آگاه باش که باید گِرد توحید طواف کرد و طواف کجا و یک جا نشینی کجا؟

چه زیبا فرمود معدن حکمت که شرک از مورِ سیاهِ رونده بر سنگِ سیاه در شب سیاه مخفی تر است. اینجا که می نویسم بیم آن می رود مشرک شوم یا مشرک شوند. کسانی که به زعم خویش دل به تو بسته اند دل بستنی، اما دقیق که شوی خواهی دید تو فقط قابی هستی که نفس خویش را به تو آراسته اند و در قالب تو، سخت به خود دل باخته اند.

به تو نه، بلکه به بتی که از تو ساخته اند محتاجند. شاید نتوان خرده گرفت که انسان است و میل به پرستشش. اما صد افسوس که اصل را رها کرده و به فرع چسبیده اند. به خدا و امامش دعوتشان می کنی، به ظاهر می پذیرند و به باطن روی بر می گردانند.

تو را قسم می دهند رشته های خیالی که بافته اند پاره نکنی چرا که به تو نیاز دارند برای زندگی. نیاز، این واژه ی مقدسِ به لجن کشیده شده. اگر علاقه شان عریان شود جز نیازهای زشت و کریه چیزی نمی یابی.

تو را به خود دعوت می کنند و به خیالشان خودخواهی که پس می زنی. نمی دانند لب هایشان زهرآگین است و بوسه بر آن مرگ هر دو طرف را در پی دارد.

باید از این جماعت گریخت با همان اختیاری که درکش نکرده اند و نفهمیدند خدا و امامش بهترین خیرخواهانند و خیرخواهی از آنها عین اختیار است. برایت از داستان هایی مثال می زنند که خلاف خیرخواهی عمل شد و نیک سرانجامی داشت. نه می دانند نیک چیست نه خیرخواهی را درک کرده اند. مردی خدمت معصوم آمد و پرسید سفری در پیش دارم، به خیر است رفتنم یا خیر؟ فرمود خیر نیست. رفت و سود کلانی کرد، با خام اندیشی پیش معصوم رفت، گفت سفری که خیر ندانستیدش پر بود از خیر. معصوم فرمود فلان شب که از تجارت خسته بودی به یادت است؟ خفتی و نمازت قضا شد؟ گفت آری. فرمود و این است سفری که خیر در آن نبود.

حال بیا و به اینها بفهمان خیر چیست؟ خودخواه کیست؟ خیرخواه به چه سان خیرخواهی می کند؟ آب در هاون کوبیدن است!

قَسَمَت می دهند رشته ی خیال خامشان ندری و دل خود را به سمتشان ببری؛ استوار گام بر میداری می پندارند که می خرامی؛ می گویی مرا با شما کاری نیست می خوانند مرا جز شما کاری نیست؛ چه می شود کرد جز رفتن؟ جز اینکه با عمل ثابت کنی نه مهرشان در دلت است و نه فکرشان در سرت؟

هرگاه نوشته ای به دیدِ دیگران رساندم، زهری چشمانم را نشانه رفت. باید به نوشتنی متفاوت بیندیشم که صورت مسئله را پاک کردن صحیح نیست. اما می دانم اینجا جای ماندن نیست.


پ.ن: اگر حذف وبلاگ به تاخبر افتاده سببش قولی است مبنی بر ماندن تا بعد از کنکورِ یک بلاگر. به محض بازگشتش و انجام امر اینجا حذف خواهد شد.


همیشه بین انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ایران اولویتم اولی بوده که شاید اصلی ترین منشا این اولویت بندی این بوده که نباید مال ، جان ، فرزند و همچنین کشور را از خدا و رسولش و اطاعت این دو بیشتر دوست داشت .

این اولویت یکی از مهم ترین اصل های من در نگاه به ت است . 

حتی اگر به فرض پرچم انقلاب اسلامی را هند بلند می کرد سرزمین مادری ام را در اولویت دوم و هند را اولویت اولم قرار می دادم . البته باید شکرگزار این نعمت مضاعف بود که پرچم دار انقلاب اسلامی همان سرزمین مادریمان است !

ایران باید خودش را به انقلاب اسلامی برساند نه انقلاب خودش را در حد ایران پایین بکشد چیزی که متاسفانه اکثر تمدار های ما درک درستی از آن ندارند .

انقلاب اسلامی که می گویم منظورم آن چیزی نیست که اکثرا به جای اصل بدل گرفته می شود . انقلاب اسلامی از نگاه من یعنی اصالت حرکت در مسیر کمال انسانی ، زمینه سازی ظهور ، حمایت از مستضعفین ، مقابله با مستکبرین و . 

خلاصه ی جامع و مانعش می شود برپایی کلمه ی لااله الا الله .

همیشه عقب بودن ایران از انقلاب به وجهه ی انقلاب لطمه زده و اگر بخواهیم جلوی این لطمه ها را بگیریم هم نیاز است کلی گویی ها به گزاره های دقیق تری بینجامد ( نظریه پردازی ) هم افراد اجرای این امور تربیت شود ( کادر سازی ) و هم مردم به سمت این افراد و نظریه ها راهنمایی شوند . این ها زمان زیادی میبرد پس باید برای کوتاه مدت هم مسکن هایی به کار برده شود .

در این پست به دنبال تفصیل این قضایا نیستم ، هدف طرح مسئله بود .


پ.ن : شما بین این دو کدام اولویت اولتان است ؟ چرا ؟


از یک جایی به بعد می دانستم باید قلم دست بگیرم و دیگر زمینش نگذارم. نشانه ها، همه این لحظه را نشان می دهند. باید بنویسم، بنویسم و بنویسم تا جایی که کلمات با تک تک سلول هایم در آمیزند. از این پس نه تنها شاکله ی وبلاگم را نوشتن تشکیل می دهد بلکه تمام زندگی ام در راستای نوشتن خواهد بود.

به هرحال در برزخ شک و جهنم جبر شاید نوشتن نسیم خنکی باشد.

مقدمه چینی کافی است، زمان نوشتن است.


((دنیای عظیمی در سر دارم، اما چگونه بدون از هم دریده شدن خودم، آن دنیا را آزاد کنم. و از هم دریده شدن هزار بار بهتر است تا آن را در خود مخفی نگه دارم و مدفون کنم. برای همین این جا هستم، این برایم کاملا روشن است.))


به غیر از جمله ی آخر، با کافکا موافقم.



اگر بگویم ممکن است کل عمر در مسیر غلطی پیش رویم ممکن است با پوزخند پاسخم دهید . مگر می شود ؟ ما مسلمانیم ، الحمدلله شیعه هستیم و در طول  عمرمان سعی کرده ایم بر سبیل حق قدم برداریم . مواردی لغزیده ایم اما مگر نشنیدی خداوند گفته هر کس در مسیر ما تلاش کند ما به راه حق هدایتش می کنیم ؟

خب دقیقا اشکال من به خودمان همین است ؛ چرا فکر می کنیم تلاش در راه حق فقط عمل به احکام است ؟ اعتقادات اگر مهم تر از احکام نباشند کمتر نیستند . آن وقت ما برای اعتقادات چه کرده ایم ؟ کمی تفکر ساده در اصول دین (آن هم اگر حالش را داشته باشیم)سپس به آیین پدرانمان درآمده ایم . از این می گذرم که اگر در آمریکا به دنیا می آمدیم احتمالا یک بی دین در عمل بار می آمدیم . اصل موضوعه می گیرم که خدایی هست ، اسلام حق است ، تشیع هم همچنین . اما چرا فکر می کنیم تقریر ما از تشیع بر حق است . چه استدلالی داریم ؟ دوستانی دارم مسلط بر قرآن و حدیث ، آن گاه ولایت فقیه با این بسط را ولایت طاغوت می دانند . دوستانی دارم که اصلا به فقه جواهری اشکال دارند .

تازه اصل موضوعه گرفتم از میان فرق شیعی ، تشیع 12 امامی بر حق است ؛ با این وجود روحتان هم خبر ندارد چه تقریر های مختلفی از تشیع 12 امامی موجود است. ممکن است بگویید اگر بر حق بودند خبردار می شدیم . خب اگر این حرف را می زنید اصلا جستوجوگر خوبی برای حقیقت نخواهید بود . قدرت می تواند یک ایدئولوژی را به چشم بیاورد و دیگری را از چشم بیندازد .

حتما می پرسید چه می خواهم بگویم ؟ می خواهم بگویم حتی اگر انسان بسیار باتقوایی هستید خیال نکنید دیگر تمام است . چه بسیار باتقواهایی که در اعتقاداتشان دچار اشکال بودند ، از من می پرسید چه اشکال دارد به هرحال آدم های خوبی بودند و به بهشت می روند و من دوباره سطر اول را تکرار میکنم : از کجا مطمئنید تلاش در راه حق فقط مربوط به احکام است ؟ وقتش است بگویم اعتقادات حتی از احکام مهم تر است . چرا که معتقد به حقیقت حتی اگر عمل نکند می داند کجای کارش می لنگد اما جاهل مرکب به ظاهر باتقوا ممکن است موی در دین سپید کند اما هیچ بویی از دین نبرید .

به هرحال به نظرم لازم است در کنار برنامه ای که برای رشد در عمل به واجبات و ترک محرمات داریم برنامه ای جدی برای ساخت اعتقاداتی محکم داشته باشیم . حتی لازم است اصول موضوعه ای که ذکر شد را مورد شک قرار داد و از اول به چیدن قلعه ی عقیده هایمان بپردازیم . اگر این کار را نکنیم و بیخیال باشیم هیچ تضمینی برای سعادت وجود ندارد . خدا عقل داده ، پیامبر و امام فرستاده دیگر مابقیش گردن خودمان است. هرچند به ظاهر این چنین است .

البته تلاش در این راه باید خالصانه و همه جانبه باشد ؛ اگر می دانستید علمای بزرگ چه اختلافاتی با هم داشتند ممکن بود قید کل مسیر را بزنید اما باید بگویم به نظرم آن آیه اینجا به درد میخورد ؛ اگر در راه خدا تلاش کنید به راه حق هدایت می شوید حالا یا در این دنیا یا در آن دنیا . مهم حرکت است که باید مستمر و خالصانه باشد .



_ محمد کی میاد ؟

_ تازه رفته تهران ، معلوم نیست  .


در این مدت این دیالوگ بارها تکرار شده ، یا با خودت یا حاجی بابات یا حتی احمدرضا .

بیشتر نگرانم این فاصله منجر به یک دوری فاحش بشه که یا پر نشه یا به سختی پر بشه .


این روزها باید از احساسات قبلیم قرض بگیرم ، پس پستی از دو سه ماه پیش رو کادو برات میفرستم .


مقدمه : یادم میاد آخرین بار که به این سبک برای هم نوشتیم تقریبا دوسال پیش بود . جز معدود پست هایی بود که حاضر شدم به خاطرش برم کافی نت و با کیبورد داغون برات بنویسم اما شیرینی و جذابیت خاص خودش رو داشت . کاش اون پست ها رو داشتم ، هرچند توی ذهنم موجودن اما نوشته اش چیز دیگه ای بود . همین چیز دیگه ای بودن نوشته ها مجابم کرد که بعد از دوسال باز یک نوشته مهمونت کنم .


شاید عمده ی لحظاتی که با هم گذروندیمو یادم باشه و اولینش هم منو توییم و احتمالا بابات و مامانت توی خونهی قدیمیتون فکر کنم داریم آتاری بازی میکنیم .

و بعد از اون مربوط به خوشحالی منه از اینکه هم محله ای شدیم و بعد از اون هم کلی خاطرات پر فراز و نشیب که هرکدومشون قابلیت پست شدن های شیرین و جذاب رو دارن منتها ازش میگذرم ، شاید بعدا راجبشون نوشتم . الان توجهم به چند نکته ی خاص راجبه این دوستیه :

اول اینکه با همه ی فراز و نشیب هاش حفظ شده و حس میکنم حفظ بشه و اون هم نه یک حفظ شدن آبکی . آره ممکنه دو ماه یکبار حرف بزنیم ممکنه دنیاهامون زمین تا آسمون با هم فرق کنه منتهی وقتی بعد از مدت ها باز کنار هم قرار میگیرم حس نزدیکیه منحصر به فرده .

گفتم نزدیک هم قرار گرفتن ، من همیشه وقتی نزدیک هم بودیم نمیزاشتم سکوت برقرار بشه نمیدونم شاید از عمق خودت و خودم در کنار هم ترس داشتم . شاید هم از فهمیدن خیلی از چیزها از همون سکوت . به هرحال همیشه میخواستم و حس میکنم میخواستیم خیلی چیزها سر به مهر بمونه . مثلا من وقتی دلم برات تنگ میشد میومدم تهران ولی اول میرفتم سراغ رضا تا بهت القا نشه به خاطر تو کوبیدم اومدم تهران . حتی وقتی بهونه ام کتاب خریدن بود هدفم دیدن خودت بود وگرنه کتاب رو میشد سفارش هم داد . بهش فکر میکنم میبینم نمیشه اسمشو غرور گذاشت شاید حتی مال تو هم نشه گفت غرور . یه چیز خیلی عجیب غریبه که همینش جذابه . یک نزدیکی شدید همراه با دوری غریب . یک فهمیدن عمیق همراه با نفهمیدن رقیق . کلا همیشه وقتی با هم حرف میزدیم بحث رو به تحلیل و هزار کوف و زهرمار میکشوندیم چون نمیخواستیم خیلی حرف ها گفته بشن نمیخواستیم حتی این نوع خاص دوست داشتن حس بشه . 

نوع خاص دوست داشتن ) به جرئت میتونم بگم در این دسته فقط خودتی و خودت حالا نظر تو رو نمیدونم اما برای من اینطوریه . حتی راجبش فکر کردن هم سخته چه برسه نوشتنش . دوست داشتنی که کمک هات پدیدش نیورده . پیش هم بودن ها و وابستگی ها پدیدش نیورده . حتی نمیشه گفت شباهت ها پدیدش آورده باشن اصلا نمیشه راجبش حد بندی کرد فقط میدونم هست و در عین حال نمیدونم دقیقا چی هست و همین برای من جذاب و شیرینه مثل گنگی خودم . اصلا شاید همین گنگی نسبت به خودمون برام جذاب باشه اما نه این هم نمیتونه همش باشه شاید بخش کوچیکیش اما همش نه !

شاید همین حد بندی نکردن این نزدیکی خاص موجب شده که خیلی وقت ها بروز پیدا نکنه و یا اینکه خیلی چیزها بهش ضربه بزنه و ای حتی خیلی جاها به چشم نیاد . شاید برای جلوگیری از همین ها هم شده نیاز باشه کمی حد بندیش کنیم.



پ.ن : انگار همین حدبندی نکردنش بالاخره صدمات جدی بهش وارد کرده ، در حدی که از صحبت تلفنی هم گریزانیم .

پ.ن : تولدت مبارک .


فیلمی خش ساخت در ژانر تاریخی. فیلم مقاومت جانانه ی یک فرمانده ی گوگوریو را نشان می دهد که با تمام توان و حتی فراتر از توان مهاجمی که همیشه پیروز بوده را متوقف می کند. اینکه آخرسر شکست می خورد یا پیروز می شود را باید خودتان ببینید.


درسی که این فیلم می تواند بدهد این است که اگر مردم یک ناحیه با عشق پشت سر رهبر و فرمانده شان باشند هرکاری ممکن است.


جلوه های ویژه ی خوب فیلم، همچنین روایت روان آن از نقاط قوت آن است. اینکه سینمای کره به این مرحله رسیده و ما هنوز خیلی عقبیم جای تاسف دارد.



-من که باور نمی کنم.
مرد با لحنی بی تفاوت حرفش را می زند و کمی از دوستش فاصله می گیرد. حالا هرکدامشان یک طرف نیمکت را اشغال کرده اند.
-پس یک ساعت ه دارم وِر می زنم؟ خب همون اولش می گفتی.
-همون اول گفتم این بحثا عقلی نیست و خودت می دونی به این بحثا علاقه ندارم اما مگه گوش میدی؟
چند لحظه که به سکوت می گذرد، مرد این بار با لحنی گرم ادامه می دهد؛
-آخه مگه میشه آخر دنیا رو پیش بینی کرد ؟ یه دلیل بیار چرا باید باور کنم ؟
دوستش سرش را به طرف مرد بر می گرداند و با صدایی مطمئن شروع به صحبت می کند:
- به خاطر اینکه طرف هرچی تا حالا پیش بینی کرده درست دراومده.
دست راستش را مشت می کند و بعد یکی یکی با باز کردن انگشت هایش شروع به شماردن می کند:
-زله ، سیل ، جنگِ هفتاد و هفت روز ه ، قهرمان جام جهانی . حتی حتی ترور رییس جمهورُ هم از قبل گفته بود.
-پس چرا رسانه ها خبری از این پیش بینی بزرگ چاپ نکردن؟
-بچه ای؟ اگه این حرفُ عمومی می گفت، معلوم نبود بعدش چه بلایی سرش میارن. منم از شاگردای نزدیکش شنیدم.
مرد دستش را به چانه اش می گیرد.
-پس که اینطور.
-حالا هی مسخره کن. اما به زودی خودت می فهمی نباید اراده ی طبیعتُ نادیده بگیری.
این بار سکوت بینشان طولانی تر می شود. هرکدامشان به طرفی از پارک چشم می اندازند. مرد به دو کودکی که الاکلنگ بازی می کنند نگاه می کند که ناگهان دوستش از جا می پرد و می گوید:
-اصلا مگه وحید رو یادت نیست؟
مرد به دوستش که حالا رو به رویش ایستاده تذکر می دهد؛
-می دونم میخوای چی بگی. می دونی که باهات مخالفم.
-بایدم مخالف باشی. چون قضیه ی وحید ثابت می کنه که بعضی ها میتونن آینده رو پیش بینی کنن.
-یه کمی بیا راست. آفتاب تو چشمم میزنه.
دوستش آفتاب را می گیرد.
-بحثُ عوض نکن. یادته وحید همیشه پیش بینی های خوبی می کرد.
دوباره با دستش شروع به شمارش می کند:
-قهرمان جام جهانی، اینکه تو به آوا نمی رسی و خیلی چیزای دیگه.
-ادامه بده. حتما مرگش هم پیش بینی کرد، آره؟
-نمی دونم مشکل تو با این قضیه چیه. وحید همیشه می گفت من جوونمرگ میشم و آخرم شد.
مرد از جایش برمی خیزد، چند قدمی می زند سپس سرجایش بر میگردد. به چشمان دوستش که نگران به نظر می رسند خیره می شود.
-نمی دونم تو چجور با این قضیه مشکل نداری. اصلا یادته اولین بار کی این حرفُ زد؟
با صدایی بلندتر ادامه می دهد:
-وقتی بود که اون دختر ه لعنتی ولش کرد.
دوستِ مرد کنارش می نشیند و دستش را روی شانه اش می گذارد.
-ببین.می دونم قضیه ی وحید حسابی ناراحتت میکنه حتی بعد از این هفت سال، اما باید منطقی باش ی
مرد حرف دوستش را قطع می کند و تمسخرآمیز می گوید:
-تو از منطق حرف می زنی؟
دوستِ مرد صدایش را روی مرد سوار می کند:
-بذار حرفمو تموم کنم.
مرد می خواهد بی تفاوت به نظر برسد، نگاهش را به کفش هایش می اندازد.
-خب، اصن من منطقی نیستم، تو که هستی چرا نمی خوای واقعیتُ قبول کنی؟ آره، منم یادمه اولین بار کی مرگشُ پیش بینی کرد ولی انگار تو(تو را با شدت ادا کرد) یادت نیست که چندسال بعد از اون حرفش گاز گرفتش. اگه می خواست خودشُ بکشه چرا همون موقع نکشت؟ ها؟ جواب بده دیگه.
مرد که دیگر بی تفاوتی را تاب نمی آورد سرش را خشن بالا می آورد و رو به روی صورت دوستش می گیرد؛
-نمی دونم. شاید هنوز امید داشته یا دلیلی داشته که ما خبر نداریم. اون آدم توداری بود.
-اینقدر که حتی به تو هم نگفته باشه؟ به نظرت منطقیه؟
مرد از جایش بر می خیزد و شروع به قدم زدن می کند. دوستش با چند قدم بلند خودش را می رساند.
-نگاه اگه قبول کنی یه گازگرفتگی بوده دیگه این همه سوالِ بی جواب نمیمونه.
-آره.هوم.حتما هینطوره . اونم دقیقا یک هفته بعد از عروسی دخترخالش.
-شاید اتف
مرد داد می زند:
-بسّه . بسّه خب؟
صدایش را آرام تر می کند؛
-چی داشتی می گفتی، همونُ ادامه بده. گفتی پایان دنیا رو گفته کیه؟
دوستِ مرد با سرفه ای صدایش را صاف میکند؛
-هفت سال و هفت ماه دیگه. سرِ یه جنگ همه جانبه ی اتمی.
مرد نگاهش را منعطف به آسمان می سازد و با اندوه می گوید:
-چه دیر!



فیلمی براساس واقعیت.

کشمکش زوجی که می خواهند سه بچه را به فرزندی قبول کنند را نشان می دهد. فیلم بدی نیست اما فوق العاده هم نیست.

سال ها قبل به این موضوع فکر می کردم که اگر هر خانواده ی کنار فرزند های خودش یک بچه هم به فرزندی قبول کند؛ بعید می دانم  کودکی بدون سرپرست باقی بماند.



اعتراض در این نوشتار به معنای نکته گیری نمودن است اعم از اینکه نکته های مدنظر فقط در ذهن باشد یا به زبان بیاید اعم از گویش سخت و نرم و عبور از گویش صِرف و مبارزه ی عملی. همچنین اعم از اعتراض ی،اجتماعی،علمی یا حتی فلسفی. در یک کلام اعتراض در این متن مطلقِ نکته گیری است که همراه با یک نیتی باشد.

نکته ی دیگر اینکه تقسیم بندی های این متن تا حد زیادی دوران بر نفی و اثبات است منتهی از آنجا که عقاید انسان بیش از یکی است و همچنین رفتارش؛ پس این تقسیم بندی نسبتِ اطلاق را مدنظر دارد. یعنی مثلا یک معترض نرم ممکن است یکی دو عمل سخت هم انجام دهد اما به حدی نباشد که به آن اطلاق معترض سخت کنند. و ملاک اطلاق تا حد زیادی عرف است.

و نکته ی دیگر اینکه، آنجایی که خودِ اعتراض» پررنگ تر بوده تقسیمات بر اعتراض بار شده و آنجایی که معترض» کلیدی تر بوده بر معترض. پس این تقسیمات در بعضی موارد هم پوشانی دارد.

و نکته ی آخر اینکه، تقسیمات به اجمال ذکر می شود اما آنجایی که مدنظر نویسنده است، متن از تقسیمِ صرف خارج شده و به تفصیل می پردازد. آخر هم نویسنده به نوع اعتراض خودش می پردازد.


اعتراض از جهت شیوه ی ابرازش یا نرم است(اعتراض ذهنی یا صرف اعتراض زبانی) یا سخت(به حیطه ی عمل رسیده).

اعتراض از جهت موردِ اعتراضش یا شخصی است(نظیر اعتراض به کافه چی برای نریختن شکر در قهوه) یا غیرشخصی که غیرشخصی یا کلی است(نظیر اعتراض به یک مکتب علمی یا فلسفی و اعتراض به نظام کلی یک اجتماع) یا جزیی است(نظیر اعتراض به یک ت خاص و نه چندان مهم دولت)


اما معترض یا اعتراضش از فکرش نشات گرفته یا احساسش. یا حاضر است برای اعتراضش از چیزهای مهمی مایه بگذارد یا با فشار از اعتراضش منصرف می شود.

مثال می زنم تا مسئله روشن تر شود. چگوارا معترضی احساسی بود که از چیز های مهم زندگی اش مایه می گذاشت و اعتراضش از نوع سخت بود و کلی . و سقراط هم معترضی تمام عیار که اعتراضش از تفکر نشات می گرفت که البته معترضی نرم بود اما کلی.


اعتراض مسئله ای همه گیر است، حتی کسی که جبرگرای مطلق است خواه ناخواه اعتراض را تجربه می کند حتی اگر به زبان نیاورد. و این به نظر من از نفسِ حرکت و انسان برمی خیزد منتهی تفصیلش متنی دیگر می طلبد. این را ذکر کردم که بگویم من هم معترضم.

اعتراض من کلی است و به نظام خلقت بر می گردد(اگر حال پیگیری این شبهه را ندارید راضی نیستم خوانده شود. و از آنجایی که پیگیریش سال ها زمان خواهد برد پس پیشنهادم این است نخوانید مگر اینکه از آن هایی باشید که با شک میانه ای ندارند.) و تمام اعتراض های دیگرم تحت تاثیر این اعتراضِ اصلی است.و آن اینکه، محیط بودن کامل خدا و محاط بودن مخلوق به نحوی که محیط هر چه می تواند بکند ما را به سمتی می برد که به این می رسیم: تمام تصورات و تصدیقات ما اعم از بدیهی و نظری که با حواس، عقل و شهود به دست می آوریم، همه و همه می تواند میدان فریب بزرگی باشد که خدای محیط برای ما ساخته؛ حتی اینکه خدای کامل نیرنگ باز نیست و نیرنگ نقص است(دکارت می خواست به هدفش برسد نه اینکه ببیند غایت چیست به خاطر همین به این قانع شد) و اصولا خود نقص و کمال ساخته و پرداخته ی خدای محیط باشد و به این شکل ما در پیچیده ترین و سخت ترین نظام برده داری قرار داریم که حتی از برده بودنمان خبر نداریم.

پس باید محیط و محاط بودن به نحو دیگری باشد که چنین امری ممکن نباشد(نه اینکه مثل دکارت فریب بخورم و بخواهم حتما به این برسم،نهایت ممکن است نرسم و بگویم نمی دانم) هر چند امکان بالا به معنای رخ دادنش نیست اما زمانی می توان به نبودِ برده داری(برده داری برای تقریب ذهن است وگرنه اوضاع خیلی بدتر از برده بودن است.) به این شکل مطمئن شد که این امکان به طور کامل سلب شود.

من معترضی تمام عیارم که حاضرم به خاطر اعتراضم از زندگی مصطلح عقب بیفتم و روز و شبم را در مسیر اعتراضم طی کنم و حتی اگر نیاز به مبارزه ی سخت شد شکی بر تواناییم در این زمینه ندارم.


این روزها به قدری همه دم از دموکراسی می زنند که کم مانده نوزاد فامیل مسیح وار به سخن درآید که:((من هم خواستار دموکراسی ام.))

همین ها که امروز برای دموکراسی یقه جر می دهند اگر هزارسال پیش نفس می کشیدند از اعماق دل فریاد بر می آوردند:((جانم فدای شاه.)) و حتما وقتی از فلسفه ی این دیدگاه می پرسیدی باد به غبغب می انداختند و می فرمودند:((خون شاه خونی است که خدای(خدایان) به آن قوت و لیاقت پادشاهی بخشیده.))

امروز هم اگر  از سینه چاکان دموکراسی بپرسی چرا؟ دُر افشانی می کنند:((دموکراسی حکومت مردم بر مردم است.)) به اینجا که می رسم خود دموکراسی نهیب می زند:(( آره ارواح عمت.))

کدام مردم؟ عزیز من، دموکراسی را پیچیده نکن. دموکراسی یعنی رای یک فرهیخته ای که موی در علوم انسانی سپید کرده با کسی که با ده بیست سی چهل رای می دهد یکی است. آخر کدام احمق این را می پذیرد؟

تاریخ نشان داده غالبا اکثریت را جُهال تشکیل داده اند. در بهترین فرض، جاهل هم نباشند. اما از آنجا که صاحب فکر نیستند فکرشان قابل جهت دهی است و با بمباران اطلاعاتی به راحتی قابل دست کاری.

بار دیگر دُر و صدف است که از دهان مبارک معظم له می ریزد:((آقا، دموکراسی باعث می شود مردم به بلوغ ی برسند.))

آقا جان کدام بلوغ؟ کدام آدم عاقلی می گوید نظمیه را تعطیل کنیم تا مردم به بلوغ شهروندی و ارتباط با یکدیگر برسند؟

لامصب ها! حتما اگر طفلی را دراختیارتان قرار دهند آنقدر پیش چشمانش جماع می کنید تا به بلوغ جنسی برسد. آری؟

کافی است دیگر. هزاران بخیه هم جامعه ای که جر دادید را ترمیم نمی کند.

این خط این نشان؛ هزارسال دیگر نفس کش هایی می آیند(شاید هم بیشتر از نفس کشیدن در چنته داشته باشند.) که دموکراسی را به عنوان لطیفه برای هم تعریف کرده و قهقهه سر می دهند.

تا زمانی که مطلوب جامعه ی جهانی دموکراسی باشد، هر چه بیشتر همش بزنید بویش بیشتر می شود.



به سختی خودم رو بین جمعیت جلو می برم. پای راستمو جوری حرکت میدم که اسلحه ی توی جیبم مشخص نباشه. خونسردیمو کاملا حفظ می کنم . چهرم باید چهره یِ آدم معمولی باشه، یه کشاوز یا یه کارمند.
همینطور که فاصلمو با جایگاه کم و کمتر می کنم زیرچشمی محافظای اطرافو چک می کنم. تعدادشون خیلی بالائه. البته کاملا انتظارشو داشتم، هرچی نباشه هدفم رییس جمهوره.
_ .اشش را می کند تا عدالت اجتماعی، هرچه بیشتر در جامعه جریان یابد.
نیشخندی می زنم و سرعتمو کمی بیشتر می کنم.
_ البته در این سال ها ، خدمات دولت برای بسط عدالت چشمگیر بوده است. ما به شما قول می دهیم با سرعت بیشتری روند گذشته را ادامه دهیم.
از اون جلوها یکی شعار میده و پشت سرش مردم تکرار میکنن. فقط تکرار. چشمم به بغل دستیم میخوره . می بینم زیر لب چیزی داره میگه.
وقت توجه به این چیزا رو ندارم. از کنارش رد میشم.
_ ما همچنین در آزادی دادن به رسانه ها رشد بی سابقه ای داشته ایم.
تو دلم میگم: آره جون عمت!
کلاهمو سفت می چسبمو به جلو رفتنم ادامه میدم. روی کلاهم عکس رییس جمهوره و این برای عادی نشون دادن همه چی خیلی خوبه.
_ ما امروز میتوانیم ادعا کنیم که کشورمان از بهترین کشور های دنیا در زمینه ی آزادی بیان است.
دیگه به هفتاد و هفت متری جایگاه رسیدم. جلوتر رفتنم خطریه. دور و بر رو قشنگ نگاه میکنم. دستمو که تا الان روی رونم بوده بالا میارم و همراه جمعیت شروع به شعار دادن می کنم. می خوام خط دستمو برا شلیک حساب کنم. فقط یه شلیک دارم پس جایی برا اشتباه نمی مونه.
حسابی عرق کردم اما از گرمای جمعیت نه از استرس و اینجور کس شعرا.
 تموم آدمایی که کشتم یه طرف ، این حرومی یه طرف. مدت هاست خودم رو براش آماده کردم پس محاله تیرم خطا بره. اگه تا امروز خطا نرفته پس امروزم نمیره.
دستمو می برم تو جیبم و ضامنو آزاد می کنم. چشممو میبندم و خط دستمو برا آخرین بار تو ذهنم چک می کنم.
به یه چشم بهم زدن کلشو نشونه می رم و با یه شلیک کارشو می سازم.
جمعیت شروع به داد و بیداد می کنه اما هنوز صدای رییس جمهور از بلندگوها ادامه داره:
_ در این کشور همه میتوانند آزادانه حرف هایشان را بزنند.
کسی دیگه گوشش به بلندگو ها نیست. دورم داره خالی می شه.
اسلحه رو روی شقیقم می گیرم.


از بالا که نگاه می کنم می بینم همیشه زندگی مرا به سمت تفکر هل داده است. حال یک روز بیشتر ، یک روز کمتر.

کل نگری ذاتی ام همراه دقیق بودن ، دید وسیع و فرامکتبی ام ، احتمال خطا دادن در هر مرحله ای که هستم و برایش برهان ندارم ، دائم التفکر بودنم ، دید منظومه ای که به قضایا دارم ، دور نگه داشتن مسائل شخصی از ذهنیاتم و قس الی هذا. صفاتی که هر روز به پرورششان پرداخته ام و امروز به مرحله ای رسیده اند که بتوانم سفرم را آغاز کنم.

سفری با هدف حل معمای زندگی و با غایتی نامشخص. تا الان که بیست سالِ عمرم را به بازی گذرانده ام،مثل طفلی که حین بازی با زندگی آشنا می شود، من هم با عالم تفکر آشنا شده ام.

البته این چندسال به تهیه ی لوازمات هم پرداخته ام. تنهایی ، زندگی در محیطی خلوت و در نهایت رها کردن همه چیز که مبادا این سفر برای چیزی غیر از حقیقت باشد.

و حالا گاهِ سفر است. همه چیز آماده است برای یک سفر عمیق که سکوت و تفکر از لحظه لحظه اش می بارد. البته برای این سفر هزینه های زیادی پرداخته و پرداخت خواهم کرد. قرار است روزی 10 تا 12 ساعت را در کتابخانه یا پشت میزم بگذرانم در حالیکه نه مدرکی خواهم گرفت، نه شغلی انتظارم را می کشد؛ پس جا ماندن از زندگی مصطلح کمترین هزینه ی آن است.

به هرحال من به این سفر دچارم و گریزی نیست. بخواهم خلاصه کنم حال من و این سفر، حالِ ((گلدون)) چاوشی است.


رکن دیگر ( منِ از این پس.) را داستان نشکیل می دهد. چرا که به نظرم ، فیلسوفی که داستان نویس نباشد، خالق نیست؛ نهایتا کاشف است و داستان نویسی که فیلسوف نباشد، خالق نیست؛ نهایتا داستان نویس است.

پس داستان نویسی و فلسفه را توامان پیگیر خواهم بود چرا که هیچ چیز مثل خالق بودن به درکِ خلقت کمک نمی کند.


این دو چرخ قرار است مدت ها برای من بچرخند تا یک جهان بینی منظومه ای و دقیق ترسیم کنم. پس لازم است حسابی رکاب بزنم، باید این بیست سال را همراه این بیست قرن جبران کنم.



امشب با جفت چشم هایم چیزهایی را دیدم که باورش نمی کنید مگر اینکه دنیایتان را تغییر دهید . می دانم ، می دانم ؛ چه درخواست نا به جایی . منی که همه اش را با تمام وجود به نظاره نشستم هنوز شک دارم آن وقت از شما می خواهم باور کنید اما حاضرم به کتاب مقدس قسم بخورم هر چه می گویم امشب پیش چشمان من رخ داده اند .


نور به چشمانم بازگشته بود ، آرام آرام محیط خودش را نمایان می ساخت . اطرافم پر بود از خالی . سراسر سفید اتاق هر رنگ دیگری را غریبه جلوه می داد . میز تحریری رو به رویم قرار داشت با حدود 7 متر فاصله . ناگهان جا خوردم . بین ما موجودی لاغراندام ولو شده بود ، پشتش به من بود . بدنش از کبودی پر بود و خون مردگی ، انگار از ارتفاع بلندی پرت شده باشد. ِ جنین وار دور خود پیچیده بود . زیر سرش جای بالشت کتاب چیده . بدنش تکان خفیفی خورد و آهسته خودش را به سمت من برگرداند . صورتش را که دیدم درجا خواستم چشمانم را بگیرم اما دیدم نمی توانم . آن گاه متوجه شدم روی صندلی همان میز ، محکم گرهم زده اند . دو گیره ی فی چشمانم را کاملا باز نگه می داشتند و هر تقلایی برای بستن پلک هایم تمسخرآمیز بود .

چاره ای نبود ، باید همه چیز را می دیدم . اما موجود رو به رو انگار مرا نمی دید . در چشمانش سردی عمیقی موج می زد . چشمانش کافی بود تا هر انسانی را بخشکاند . رد نگاهش را دنبال کردم . به لوله ای منتهی می شد که آیزان از سقف بود . نمی دانم می خواست تف بیندازد یا آب دهانش روانه شد . زمان ضعف ، مرز خشم و استیصال غیرقابل شناخت می شود .

چهار دست و پا خودش را به میز کشاند . دست راستش را نامنظم روی میز می کشید . چیزی را دنبال می کرد . سپس یافتش . نمی دانید چه شعفی پیدا کرده بود . توجه ام را به دستش جلب کردم . یک خودنویس بود ، با سری تیز و فی .

چرا باید یک خودنویس اینقدر مهم باشد ؟ 7 ثانیه نگذشته بود که با تمام توان سرش را با آن برید . می گویم برید یعنی بیخ تا بیخ کله اش را . سکوت مطلق فضا را صدای تیزِ تیغ می برید . حتما ترس برتان داشته . من هم باید می ترسیدم اما خونسردی عجیبی در تک تک سلول هایم حس می کردم . نمی دانم چرا ، فقط می دانم خونسرد بودم ، به حدی که متوجه کج بریدن سرش هم شدم.

با دو دستش سرش را گرفت و با تکانی از آخرین رگ جدایش ساخت . بسیار با احترام آن را روی میز گذاشت . مسحور شده بودم . خون از رگ هایش فوران می کرد و سمت من جریان پیدا می کرد .چشمانش هنوز سرد بود اما رگه هایی از امید به آن نفوذ کرده بود . با دقت نگاهش کردم ، انگار می داند چکار دارد می کند. بدنش که حالا مستقل عمل می کرد به پایه ی میز تکیه زد . چه منظره ای بود . حیف که از وصفش عاجزم .

حالا که مجبور نبود سنگینی سرش را حمل کند می توانست روی پاهایش بایستد . لنگ لنگان خودش را به من رساند . دستش را به جیبم برد . پاکت سیگار و کبریت را برداشت . به سمت سر برگشت . سیگار را روی لبش گذاشت . منتظر ماند خون به زیر پایم برسد سپس کبریت را آتش زد .

بعد از آن تنها چیزی که یادم مانده آتش است و داغی مضاعف پوستم .



یک سرخوشی دوره ای داریم و یک خوشی عمیق دائمی ؛ اکثرا در فعالیت هایی که اولی را حاصل می کنند دنبال دومی هستیم و خب چون حاصل نمی شود غم هیچ وقت از زندگی ما به طور کامل رخت بر نمی بندد تا حدی که گمان میکنیم غم جز لاینفک زندگی هر انسانی است تا اینطور کمی خودمان را دلداری دهیم . افسوس که نمی فهمیم از اصل غلط رفته ایم . دومی را باید از راه  خودش پیگیر باشیم و راهش از شناخت می گذرد ، یک پیچ خطرناک را به نام رنج از سر می گذراند و سپس نزدیک مقصد عشق را بغل می کند و در نهایت به خوشی عمیق دائمی می رسد که با هیچ چیز زائل شدنی نیست چرا که از درون گرما می گیرد آن هم گرمایی  متصل !  و در این نقطه انسان دائم الشکر می شود . از این رو شیطان دست روی بهترین نقطه گذاشت و قسم خورد که نگذارد  بندگان شکرگزار باشند مگر عده ای قلیل که خارج کردن آنها از مسیر شکر برایش غیر ممکن است . و حقیقتا در این قسم موفق شده است ؛ نشانه اش وضع جهان موجود !

اینکه می خواهی جز آن قلیلی بشوی که به مرحله ی شکر می رسند یا جز اکثریتی که کل عمر سگ دو میزنند برای سرخوشی های دوره ای بر عهده ی خودت است ، اما اگر تصمیم گرفتی به سمت لذت عمیق قدم برداری باید نگاهت عمیق شود ، فکرت عمیق شود ، قلبت عمیق شود و در نهایت روحت عمیق شود تا بتواند ظرفی برای لذت عمیق باشد . و خب این عمیق شدن ها به آسانی به دست نمی آید . اما لذت خود همین قدم زدن های قبل از رسیدن به مقصد هم خیلی از آن سرخوشی های دوره ای بیشتر است .


شب به سر رسیده ، وقت صبوح و مستی است !


پ.ن : این مطلب ۶ مهر نوشته شده ؛ امشب که میخوانمش انگار یک پیر دارد راه را نشانم می دهد و چه قدر از این مصاحبت لذت می برم . انگار نه انگار خودم نوشتمش . 


همیشه متفکرین را ترجیح داده ام به کسانی که صرفا اطلاعات زیاد دارند.

البته مواد خام زیاد ، فکر را غنای بیشتری می بخشد اما مسلما اطلاعات زیاد کسی را متفکر نمی کند . حتی اگر کند متفکر درجه یکی نخواهد شد . کسی متفکر می شود که فکر کند ، فکر کند و فکر . عده ی کمی این را ذاتی دارند اما دیگران برای ملکه کردنش باید انقلاب ها کنند . حتما با خودتان می گویید این فکر چه مشخصه ای دارد و در چه زمینه ای است ؟

گستره اش وسیع است و تقریبا همه چیز را در بر می گیرد اما شاخصه اش ؛ یکی از شاخصه های مهم آن لایه ای بودنش است . مردم عادی در افکارشان به لایه ی اول یا نهایتا دوم اکتفا می کنند اما یک متفکر در پس کشف هر لایه تشنه ی لایه بعدی می شود .

شاخصه دیگر حفظ دید کلی همزمانِ شکافتِ لایه هاست .

راس مثلث این شاخصه ها را هم دید منظومه ای تشکیل می دهد .

بعدها راجع به اینها بیشتر خواهم نوشت اما در این پست حکم مقدمه را دارند .

از وقتی یادم می آید این شاخصه ها در تفکراتم پررنگ بوده اند . اصلا این نوع تفکر ذاتی من است . شاید به همین دلیل متفکرین را بر دایره المعارفی ها ترجیح می دهم . 

هنگامِ کسب اطلاعات ، عصاره ی فکری آن را می گیرم و بقیه را دور می ریزیم . و از آن برای تکمیل قصر ذهنی ام استفاده می کنم.

به خاطر همین ها و چیزهایی که بعدا خواهم گفت همیشه در تفکراتم موجب خرسندی و گاهی هم شگفت زده شدن اطرافیانم شده ام . زمینه اش هم چیزهای متفاوتی بوده ؛ از رسیدن به نظریه ی علامه طباطبایی در باب تصور و تصدیق بگیر تا رسیدن به نظریه ی مرحوم بهبهانی در جوابِ اشکالات وارد بر تعریف مفرد . زمان رسیدن به اینها ، حدود 5 دقیقه سرکلاس بود . حتی در مورد اول ، همزمان سیر تفکرم را با کلمات بیان می کردم و 5 دقیقه طول کشید تا از نظریه ی ساده ی تصور و تصدیق به پیچیده ترین و بروز ترینش برسم که بعد استاد فرمود نظریه ی علامه هم همین است و بعد شگفت زده کلا منطقم را 20 داد. با اینکه بیشتر وقت ها خواب بودم .

هدفم از گفتن اینها این است که اگر خودمان را به سمت متفکر شدن سوق بدهیم در هر زمینه ای که وارد شویم می توانیم فوق العاده عمل کنیم و حتی راه های هزار شبه را یک شبه طی کنیم .

اما برسم به نکته ی اصلی پست ؛ اگر از تفکر نترسیم و شروع به تقویت خودمان در این امر کنیم ، به مرور می توانیم جهان ذهنی قوی و منسجمی برای خودمان و دیگران بسازیم . شاید حتی یک مکتب فکری .نوشتن این تفکرات هم می تواند کمک رسان باشد البته اینطور هم نشود که هر چه دم ذهنمان رسید بنویسیم . حداقل تفکراتی باشد که حالا حالا ها خراب نشود هرچند متفکر به مرور زمان پخته تر فکر می کند و نوشته هایش هم تغییر می کند .

پ.ن: این دو پست و پنج پست بعدی نماینده ی 7 زمینه ای خواهند بود که از این پس در موتوپیا پیش خواهم برد .

پ.ن : قالب جدید اقتباسی از

عصفور است . تا اینجای کار به نظرم شکیل ترین قالب بیان است .


تا اینجا شش قله را پشت سر گذاشته بود. اکنون در دامنه ی هفتمی،بی توجه به قله، روی سنگی سخت، لم داده بود.
به پاهایش زل زد. پاهایی که حسابی ورم کرده بودند و سرما، کبودی کرختی حواله شان کرده بود. دیگر به سختی می توانست قدم از قدم بردارد.با این وجود توان باقی مانده اش را جمع کرد و تقلا کرد با ضربات پاهایش یخ چشمه ای که رو به رویش بود را بشکند. چه تقلای بیهوده ای! تلاش برای تکان دادن سنگ از آن هم بیهوده تر بود.
با خودش فکر کرد چرا چنین سفر حماقت باری را آغاز کرده؟ بعد از چند خیال بی ربط، یادش آمد، قرار بوده در سفر پاسخ را پیدا کند. آیا پیدا کرده بود؟
دور و برش را نه یک بار بلکه هفت بار وارسی کرد. از دست هایش هم کمک گرفت. همینطور که دستانش را روی برف ها می کشید با خودش گفت:
_ حتما بینایی ام ضعیف شده؛ مگر می شود آن همه آذوقه تمام شده باشد؟
سپس یادش آمد چند غروب از آخرین غذای گرمش گذشته است. این اطراف هم هیچ جانوری برای شکار پیدا نمی شد.
خودش را سینه خیز به سنگ رساند و به آن تکیه داد. زوزه ی گرگ ها او را بر آن داشت که ابهتش را برگرداند. ابهتی که تا اینجا جانش را حفظ کرده بود. به سختی نیم خیز شده و روی سنگ نشست.
ناگهان نگاهش به قله افتاد و یادش آمد یک قله ی دیگر باقی مانده.
_ به راستی باید این قله هم فتح کنم؟
بین هر جمله ای که در ذهنش می گذشت، چند تصور بی جا تا جمله ی بعدی فاصله می انداخت.
_ چه دلیلی دارد؟
او قبل از سفر یا حتی حین سفر برای خودش کلی فلسفه بافته بود؛ ((هدف، خودِ حرکت است.))،((باید دلیل زندگی ام را بیابم.))،((حرکت بیرون، جهش درون را در پی دارد.))،((باید توانایی ام را به خودم ثابت کنم.)) و کلی از این حرف ها. اما اکنون که گرسنه و مستاصل بود چیززیادی برای گفتن نداشت. فقط می خواست بداند باید حرکت کند یا بالاخره وقت توقف است.
او اهل کلنجار بود، بیشتر از همه با خودش. نمی توانست قبول کند ایستادنش به خاطر نبود قوت است. از یک طرف هم اهل توجیه نبود.
همینطور که یخِ پوستش وسیع تر و ضخیم تر می شد، ناخودآگاهش به دنبال چرایی می گشت. اگر ایستادن، چرا؟ و اگر حرکت، چرا؟
ساختمان ذهنش سیال شده بود. از جایی به جای دیگر بی ربط حرکت می کرد.
از دختری که دوستش داشته بود به بوی گرم گوشتِ روی آتش. از جانشینی اش برای ریاست قبلیه به بازی های دوران کودکیش. از پیشگویی مادرِ پیشگویش به خش خش برگ های بلوط. واز تصورات نامفهوم به خالی شدن کامل ذهن.
لحظه ها یکی پس از دیگری گذشت و بلورهای یخ زنجیروار به هم گره خوردند.ناگهان لبخندی ملایم روی صورتش نقش بست. لبخندی که نشان از پیدا کردن پاسخ می داد. نگاهش را از قله گرفت و چشمانش را بست.
طبیعت روی بدنش لایه های ضخیمی از یخ کشید که با هیچ گرمایی آب نمی شدند. همین معجزه نوید یک مزاح دیگر را می داد.
در هفتاد و هفتمین تابستانی که از این ماجرا می گذشت قبیله ای که سخت تشنه بودند و فاصله ی زیادی با هلاکت نداشتند، چشمه را یافتند. آن ها که عمیقا در پی دلگرمی برای تعامل با طبیعت خشن بودند، ابتدا مجسمه ی یخی را محافظ چشمه نامیدند سپس به مرور زمان به پرستش آن پرداختند.
مثل همیشه پیش گویی مادرش درست از آب درآمد. او در هفت قله کاری کرد که انسان ها به پایش سجده کنند!


جیر جیرِ تختی که شدیدا به روغن کاری نیاز دارد به نهایت خودش می رسد. سپس فاصله ی هر جیر با جیر دیگر زیاد و زیادتر می شود تا بالاخره سکوتِ سرخورده ای فضا را در بر می گیرد.

مرد به پهلوی راست خوابیده است و زن به پشت درآغوشش جا خوش کرده. مرد، موهای مشکی و نسبتا بلند زن را عمیق استشمام می کند. کمی فاصله می گیرد تا به خوبی تمام زن را نظاره کند. آفتاب ملایمی هم که از پنجره به تخت می تابد او را یاری می رساند.

با نوک انگشتانش ران زن را نوازش می کند. زن خنده اش می گیرد اما خنده اش را می خورد.

_ آوا، هیچ وقت از نوازشم سیر نمیشی نه؟

زن (نچچ) عشوه آمیزی می گوید و همزمان سرش را تکان می دهد.

مرد بدنش را به پوست گرم زن می چسباند. لب هایش را نزدیک گوشش می کند و از لاله اش بوسه ای می چیند. دستانش را به سینه ی زن حلقه می کند.

_آوا، وقتی بغل همیم هیچ چیز دیگه ای تو دنیا برام ارزش نداره. فقط همین بغل، جلوی چشمامه. برای تو هم اینجوریه؟

زن سرش را چندبار به نشانه ی تایید تکان می دهد. انگار فقط نفس گرم مرد را که به شانه اش می خورد حس میکند. برای هفتمین بار نگاهش را به ساعت منعطف می کند. حسابی نگران ثانیه هاست.

مرد به شانه ی زن خیره می شود از آن خیره شدن هایی که انسان جایی را نمی بیند. دستش هم ناخودآگاه شانه ی زن را نوازش می کند.

_آوا، اگه بدونی

زن ناگهان می نشیند و رو به مرد حرفش را قطع می کند:

_ پاشو. وقتت تموم شد.

مرد رو به سقف می چرخد و چشمانش را برای لحظه ای کاملا می بندد.

زن که شروع به پوشیدن لباس هایش کرده محکم تر ادامه می دهد:

_ مشتری دارما. بلند شو لباساتو بپوش.

مرد از روی تخت بلند می شود. لباس هایش را که می پوشد، سیگاری آتش می زند و شروع به کام گرفتن می کند.

زن که حالا کاملا نجیب و باشخصیت به نظر می رسد با لحنی منت آمیز می گوید:

_ یادت نره پول اضافی رو بدی. اینکه همه ی حرفاتو تایید کنم یه چیزه،همش منو به اسم دیگه ای صدا بزنی یه چیز دیگه. این کار حتی تو شغل ما هم عجیبه. هر چی هم مثل شما ببینم از عجیب بودنش کم نمی کنه.

مرد حین حرف زدن زن، پول را میشمارد. پول را روی تخت میگذارد و کام سنگینی از سیگارش می گیرد.



فیلمی راجع به نویسنده ی آمریکایی توماس وولف است. نتوانست انتظاراتم را برآورده کند اما ارزش یکبار دیدن را دارد. بیشتر فیلم حول محور ارتباط توماس با ویراستار بزرگ مکس می چرخد.

موسیقی متن فیلم حسی که فیلم در پی ایجادش است را در مخاطب قابل، ایجاد می کند.




همیشه برایم سوال بوده که چرا به زن ها ارزشی که شایسته و بایسته است نمی دهند ؟ اوایل بیشتر دلایلم معطوف به آقایان و کارهایشان بود اما از یکجایی به بعد دیدم که زن ها هم خودشان بیشتر تر از مردها تیشه به این ریشه نزنند کمتر نمی زنند ! حتما گمان می کنید می خواهم بگویم زن ها خودشان حقشان را مطالبه نمی کنند یا زن ها درون فکرشان برتری مردها را پذیرفته اند یا مطالبی از این دست ، خیر این ها همه به کنار که البته در جای خود صحیح هستند اما من میخواهم بگویم زن ها یادشان رفته به کجا می خواهند برسند !!!

از من می پرسید معلم ارزش کارش بیشتر است یا متعلم ؟ قطعا پاسخم معلم خواهد بود هر چه قدر هم متعلم بالا برود و حتی اگر از معلم خود پیشی گیرد باز ارزش تعلیم معلم بالاتر از رشد متعلم است .

این را همه ی مان فراموش کرده ایم به خصوص در عصر حاضر .

فکر می کنیم مادر بودن و تربیت فرزند یک کار عادی است البته حق داریم چون هیچ جا نمی بینم در فلان برنامه ی مشهور تلویزیونی به جای دومینوی سلبریتی ها مادرهایی را دعوت کنند و از خودشان بپرسند از زندگیشان حتی اگر شذ و ندر مادری راه گم کند و سر از رسانه ی ملی در بیاورد یا داستانش در کتابی ذکر شود نقل ، نقل خودش نخواهد بود بلکه به او به چشم یک واسطه می نگریم به چشم یک علت موفقیت برای فرزندش .

ما هیچ حواسمان نیست داریم چه میکنیم ؟ مردها که هیچ زن ها امروزه بر آن ها حتی پیشی گرفته اند . دکتر بودن افتخار است لیسانس داشتن افتخار است منتهی مادر بودن افتخار نیست عادی است .

دقت کنید من نمیگویم تحصیل برای زن خوب نیست نمیگویم زن نباید علایق شخصی خودش را پی بگیرد برعکس قائل به همه ی این ها هستم فقط می گویم هیچ حواستان هست چه جایگاهی را به این ها می فروشید ؟

اگر به من باشد طوری مادری را ارج می نهم که یک دختربچه به خاطر جایگاهی که میتواند به آن برسد احساس غرور و قدرت کند نه ضعف .

نه تنها باید مادر افراد موفق را تشویق کرد بلکه مادر افرادی که به جایی نرسیده اند را هم باید . حتی بیشتر خیلی بیشتر


به چه زبانی بگویم مادر بودن اصالت دارد و ارزشی بسیار که نه در طول تاریخ توجه مناسبی به آن شده نه اکنون .


من که سعی کرده ام در رفتارم این ارزش را نمایان سازم حتی در فامیل احترامی که به یک مادر ساده میگذارم از خانوم دکتر فامیل بیشتر است .


پ.ن : مادر بودن اولویت اصلی هر زنی میتواند باشد اگر ببیند در جامعه مادر یکی از بااهمیت ترین و معتبرترین منصب هاست .

پ.ن : مادر میتواند با کتاب خواندنش با پیگیری علائق شخصیش به بچه هایش دنبال علم رفتن ، ارزش گذاری به علایق و . یاد بدهد .

پ.ن : بیایید ارزش کار مادر ها را با وضعیت بچه هایشان نسنجیم . همه ی شما دعوتید که قدمی هرچند کوچک چه در دنیای حقیقی چه مجازی برای نشان دادن مهم بودن این جایگاه بزرگ بردارید و بعد اگر مایل بودید در نظرات این پست ذکر کنید .




برخی از داستان نویسان حرفه ای به شیوه ای از تکنیک حرف می زنند که ارزششان را برای من تا حد داستان نویس حرفه ای پایین می آورند. آن ها هیچگاه خالق نخواهند بود. یک خالق نمی تواند داستان را به چند شیوه پایان برد یا پیرنگش را هر طور خواست تغییر دهد. یک خالق، اثرش دارای یک روح است و یک کالبد. کلمات صرفا کالبدند، روحِ اثر، وجود ذهنی آن است. من اگر به تکنیک ها هم اهمیت می دهم صرفا به این دلیل است که روحی زیبا لایق کالبدی زیبا و بی نقص است. پایان های متفاوت، زاویه دید های مختلف و کلمات پشت سر هم خودشان را به من نشان می دهند و من برازنده ترین آن ها را برای اثرم انتخاب می کنم.

داستانی که در ذهنم شکل بگیرد دیگر شکل گرفته و تا آخر عمر همراه من است. کالبدش اما قابل تغییر است و اینجاست که برای من سر و کله ی تکنیک پیدا می شود. با این وجود هم تمام تلاشم بر این است، خلقت اولیه را طوری رقم بزنم که نیاز به هیچ تغییری نباشد. اما اگر احیانا نیاز به تغییری باشد، نمی دانید با چه عذاب وجدانی آن را اعمال می کنم.

در نهایت خلقی کامل است که وجود ذهنی آن به بهترین شکل با کلمات به منصه ی ظهور رسد. و لازم به تذکر نیست که وجود ذهنی واقعا موجود نیست مگر اینکه حیاتی از تفکر و تعمق داشته باشد.


برای همراهی با پست نیاز است دو موسیقی را به دقت گوش دهید .  (دوست داشتم) و (دزیره) که هر دو از چاوشی است.


همیشه بین فیلسوفان و متفکرین بر سر تعریف عشق اختلاف بوده و هست. نمی خواهم به اختلافات بپردازم و یا حتی فلسفه ی عشق. فعلا می خواهم در اینجا دو نوع از عشق را به رسمیت بشناسم. یکی عشقی است که عاشق معشوق را در دسترس می بیند و معشوق برایش اصالت دارد. دیگری معشوق را فراتر از دست ها می داند و خود عشق برایش اصیل است.

(دوست داشتم) نماینده ی نوع اول است. خواننده با لحنی غمگین کلمات را ادا می کند. موسیقی آرام هم به انتقال حس کمک می کند. غم و یاس عاشق ناشی از این است که معشوق را در دسترس می بیند. و از کنار معشوق نبودن(موقتی یا دائمی) غصه می خورد و این آهی که از دل عاشق بیرون می آید به تک تک کلمات می نشیند.

اما (دزیره). این موجود دوست داشتنی! با همان بیت اول میخش را طوری می کوبد که تا آخر عمر از ذهن شنونده بیرون نمی آید.

(دستمو بالا گرفتم تو ضیافت اسیری ؛ تا تو تا آخر دنیا سرتو بالا بگیری)

در این موسیقی معشوق فرع است و اصل خود عشق است. عاشق، معشوق را به چشم معبود می بیند و تمام تلاشش برای انتساب خودش به این معبود است آن هم نه یک انتساب برابر، بلکه انتسابی در حد (من همه دنیامو دادم ؛ زیر چتر تو بشینم).

لحن چاوشی در این اثر کاملا متفاوت از (دوست داشتم) است. او توانسته به خوبی از عهده ی انتقال حس برده ی آزاد به شنونده ی قابل دریافت بربیاید. موسیقی و ریتم نسبتا تندش هم به این امر کمک کرده.

(دوست داشتم) برای عموم قابل دریافت مناسب است اما (دزیره) را هر کسی کامل درک نمی کند. دزیره متعلق به عاشقانی است که به خاطر عشق، عاشقند نه معشوق. حتی اگر به ظاهر همه چیز حول محور معشوق بگردد.



به عنوان کسی که داستان می نویسد، تمایلم به خلق جهانی است که واقعا خلق شود، نه تقلید یا حتی کشف. اما این به این معنا نیست که هیچ گاه رئال ننویسم. اتفاقا دقیق که فکر میکنم خلق داستانی در چارچوب های رئال سخت تر است تا خلق جهانی که چهارچوب هایش دست خودت است. دوازده سیزده ساله که بودم خیال می کردم نویسنده ای که رئال می نویسد نهایتا یک راوی خوب است نه یک خالق. اما بالغ که شدم، دیدم به زندگی وسیع تر شد و دریافتم چه چیزها در همین زندگی ساده خوابیده. بیدار کردن این ها و انتقال تصویرشان به خواننده کار هرکسی نیست. حتی هنری دقیق تر و ظریف تر می طلبد.

اصولا کسی که زندگی را درک نکرده نمی تواند سورئال درخوری را بیافریند. البته در هنر مدرن برای هر چرت و پرتی یک معنا پیدا می کنند اما تاریخ کم پیش می آید راجع به داستان نویس ها اشتباه کند. کسی که نتواند شاهکار رئال خلق کند قطعا در آفرینش سورئال الکن است. همانطور که در نقاشی می گویند اول باید در رئالیسم استاد شوی بعد سورئال خلق کنی، در داستان هم اوضاع چندان متفاوت نیست.

البته این به این معنا نیست که در داستان تمام قالب های زندگی طبیعی رعایت شود، نه. می توان رئال نوشت اما مرزهای زندگی را وسیع تر کرد. حال یا با هنر روایت یا زاویه ی دید یا شخصیت سازی های ناب و یا حتی پیرنگی که شاید هیچ وقت در دنیای واقعی رخ ندهد.

با همه ی اینها ترجیح خودم بر خلق جهانی است که از اول تا آخرش خلق شود. برای این غایت باید در آفرینش رئال و سورئال نابغه باشم. امیدوارم که باشم و با تلاش مستمر این نبوغ را به عرصه ی ظهور برسانم.




_ امروز تو بازار دیدمش. ایدِن رو میگم. یک هفته است از پاریس برگشته. به راحتی شناختمش. هنوز هم چهره ی جذابی داره . حتی بالا رفتن سنش چهرش رو جذاب تر هم کرده.

زن صورتش را رو به مرد برگرداند ، هیجان روایت را قورت داد و با صدای بلندتری ادامه داد:

_ درست مثل تو قبل از اینکه چنین بلایی سر صورتت بیاری .

مرد هرچه تقلا کرد رویش را به طرف سقف برگرداند نتوانست . زن چهار گام بلند به سمت مرد برداشت. پهنای صورتش را محکم گرفت و با حالت تحکم آمیزی همزمان که تکانش می داد گفت :

_ وقتی باهات صحبت میکنم به من نگاه کن.

مرد با تمام توانش پلک هایش را به هم فشرد. زن عصبانیت کلماتش را با قدم هایش قسمت کرد.

_ گوش هات رو که دیگه نمی تونی بگیری. داشتم میگفتم؛ جذابیت خدادایش با سلیقه ی عالیش خودش رو چندبرابر نشون میده. این دامن خوشگل هم سلیقه ی اونه.

مرد چشمانش را بازکرد. صدای نفس های تندش با ماسک اکسیژن کاملا به ریتم تند زن می آمد .

_ دیدی؟ حتی تو هم نمی تونی انکارش کنی. فقط هم بحث لباس نیست. لعنتی سلیقه ی غذاییش هم حرف نداره. طعم ناهاری که خوردیم هنوز زیر زبونمه. اصلا این بشر تو همه چی خوش سلیقه است .

زن همینطور که طول اتاق را قدم می زد با انگشتانش می شمرد.

_ موسیقی، فیلم، انتخاب مسیر پیاده روی و هرچیزی که فکرش رو کنی. حتی تو بغل و روبوسی هم شیوه ی خاص خودش رو داره. لب هاش رو کاملا روی گونه ات مماس میکنه و بعد ملایم و گرم فشارش میده.

مرد تنها می توانست با انگشت هایش تشک را ناخن بکشد، آن هم با شدتی که مورچه را هم نمی توانست جا به جا کند.

_ خلاصه چندساعتی که با هم بودیم انگار چندثانیه بود.

کنار مرد روی تخت نشست. دست مرد را در دست گرفت و آرام شروع به نوازشش کرد.

_ راستی از تو هم سراغ گرفت. بهش گفتم بعد از اون ماجرا، نتونستی تحمل کنی و خودت رو کشتی. قرار شد آخر هفته بریم سر قبرت. کلی باهام همدردی کرد. محکم بغلم کرد و بهم گفت میتونم همه جوره روش حساب کنم. میدونی؟ همه جوره!

زن با چشم هایی که برق می زد سوی چشمان مرد را گرفت. دو چشم مرد هم برق میزد منتهی از اشک جمع شده در چشمش بود. زن باردیگر صدایش را بلندکرد. مدت ها بود که دیگر صدایش نمی لرزید.

_ هر دومون می دونستیم اون قبر یک روزی پر میشه.

صدایش را ملایم کرد:

_ و می دونم تو مشتاق تر از منی.

نگاهی به صورت کریه مرد انداخت. نعش اش را  سوی سقف برگرداند. رو پاهایش ایستاد، نگاهش را منعطف بدن بی حس کرد.

_ تو دیگه خوب نمیشی. اگه قرار بود بشی تو این مدت شده بودی. باید برای این کار ممنونم باشی.

با طمانینه ماسک را از صورت مرد برداشت.

_ امیدوارم بدونی این کار رو برای خودت میکنم.

این تصمیم را مدت ها قبل گرفته بود اما هربار عقبش انداخته بود. برگشت ایدِن تمام چیزی بود که نیازش داشت.

روی صورت مرد خم شد ولب هایش را مثل روز اول محکم و آبدار بوسید.



پندارند حق همان است که می اندیشند یا همان که رفتار می کنند. گمانشان بر این است که حقی بر گردن خلق دارند و حال اینکه اگر دقت کنند حق عظیمی بر گردن خویش می بیینند. به راحتی تهمت می زنند و سخت زبانند اما از سختی زبان دیگران می نالند. خدایا اگر جاهلند و قاصر، به صراط مستقیم هدایتشان فرما و اگر مقصرند ببخششان که هرچند آنها لایق بخششت نیستند لیکن بخشش مرام توست.


پ.ن: ضمیر مخاطب در نوشته سببش تقویت خطابه است نه استثنا بودن نویسنده.


در زمینه ی ندانستن و دانستن ما یک باغ وحش بسیار جذاب داریم که امروز میخواهم به معرفی قفس هایش بپردازم .

اولین قفسی که در ورود چشم را قلقلک می دهد کسانی هستند که نمی دانند و به ندانسته هایشان اعتراف دارند اما حال دانستن هم ندارند . این ها موجودات گوگولی مگولی هستند که حتی به قفس هایشان قفس نمی توان گفت و می توان کنارشان ایستاد و سلفی گرفت . 

قفس بعدی که انگار کمی خطرناک تر است کسانی هستند که نمی دانند و از این نادانسته ی خود هم خبر ندارند اما اصولا دنبال این نیستند که بگویند ما بلدیم . این ها سرشان توی کار خودشان است و دلشان به جفت هایشان و چفت هایشان خوش است . 

قفس بعدی از خانواده ی همان قفس دومی ها هستند منتهی این ها اصرار عجیبی دارند که می فهمند و نظرات خاص خودشان را هم دارند . این ها حتی با پررویی قاعده ی فاقد الشی لا یعطی هم زیرپا لگدمال می کنند . به اینجا که می رسم کم کم درک میکنم که وارد باغ وحش شده ایم .

قفس بعدی کسانی هستند که سطحی چیزهایی را هم می دانند حتی ممکن است مدرک هم داشته باشند اما اصلا عمق ندارند . 

هر چه جلوتر میرویم به جای اینکه ظاهر قفس ها وحشتناک تر بشود وزین تر می شود . و این هم یکی دیگر از جاذبه های اینجاست.

قفس بعدی را میخواهم بیابم هرچه میگردم پیدایش نمی کنم . اصلا به خاطر همین قفس ویژه این همه راه آمده ام . هر چه نگاه می کنم نمی یابمش . چندبار که مسیر را می آیم و می روم متوجه می شوم که قفس های بالایی دور مسیر یک قفس بزرگتر ساخته اند . بله خودم انگار در قفس هستم . قفسی که ویژگی اش این است فکر میکنم بقیه در قفسند و خود آزادم .

به دور و بری هایم نگاه میکنم تا ویژگی عجیب ترین قفس این باغ وحش را کشف کنم . همه ی مان می دانیم عمیق هم میدانیم اما هر بلدمی که گفتیم گوشمان را کر کرده و صدای خیلی از چیزهایی که باید میشنیدیم را نشنیده ایم . عمق دانسته هایمان به جای اینکه نجات بخش باشد غرقمان کرده و بد تر از همه اینکه شاید تا آخر عمر نفهمیم در قفس هستیم . این قفس وحشتناک ترین و خطرناک ترین موجودات را درون خود جا داده .



برای همراهی با پست نیاز است دو موسیقی را به دقت گوش دهید .  (دوست دارم) و (دزیره) که هر دو از چاووشی است.


همیشه بین فیلسوفان و متفکرین بر سر تعریف عشق اختلاف بوده و هست. نمی خواهم به اختلافات بپردازم و یا حتی فلسفه ی عشق. فعلا می خواهم در اینجا دو نوع از عشق را به رسمیت بشناسم. یکی عشقی است که عاشق معشوق را در دسترس می بیند و معشوق برایش اصالت دارد. دیگری معشوق را فراتر از دست ها می داند و خود عشق برایش اصیل است.

(دوست دارم) نماینده ی نوع اول است. خواننده با لحنی غمگین کلمات را ادا می کند. موسیقی آرام هم به انتقال حس کمک می کند. غم و یاس عاشق ناشی از این است که معشوق را در دسترس می بیند. و از کنار معشوق نبودن(موقتی یا دائمی) غصه می خورد و این آهی که از دل عاشق بیرون می آید به تک تک کلمات می نشیند.

اما (دزیره). این موجود دوست داشتنی! با همان بیت اول میخش را طوری می کوبد که تا آخر عمر از ذهن شنونده بیرون نمی آید.

(دستمو بالا گرفتم تو ضیافت اسیری ؛ تا تو تا آخر دنیا سرتو بالا بگیری)

در این موسیقی معشوق فرع است و اصل خود عشق است. عاشق، معشوق را به چشم معبود می بیند و تمام تلاشش برای انتساب خودش به این معبود است آن هم نه یک انتساب برابر، بلکه انتسابی در حد (من همه دنیامو دادم ؛ زیر چتر تو بشینم).

لحن چاووشی در این اثر کاملا متفاوت از (دوست دارم) است. او توانسته به خوبی از عهده ی انتقال حس برده ی آزاد به شنونده ی قابل دریافت بربیاید. موسیقی و ریتم نسبتا تندش هم به این امر کمک کرده.

(دوست دارم) برای عموم قابل دریافت مناسب است اما (دزیره) را هر کسی کامل درک نمی کند. دزیره متعلق به عاشقانی است که به خاطر عشق، عاشقند نه معشوق. حتی اگر به ظاهر همه چیز حول محور معشوق بگردد.



یک بعدی نیستم و به خاطر همینم پشت هر تصمیمم جای یه دلیل ، چندین دلیل هست .

حدود سه ماه از رها کردن همه چیز میگذره . رها کردنی که چندسال قبل رخ داده بود و سه ماه پیش فقط رسمی شد . افقی رو به روم نمی بینم و افق های مصنوعی هم خراب کردم .

برنامه ای برای زندگیم ندارم و تمام تلاشم اینه که زودتر برم . مثلا اینکه در طول روز همیشه گرسنه ام اما هیچی نمیخورم، امیدوارم معده ام مرضی بگیره که خوب شدنی نباشه .

شوقی برام نمونده ، حتی نوشتن هم جذاب نیست . همه ی استعداد هام رو یکی یکی هدر میدم و فقط انتظار میکشم .

من ناراحت نیستم . خوب میدونم ناراحتی چیه . اما این روزها بی حسی رو لمس میکنم نه ناراحتی رو .

این روزها بیشتر از هر وقت دیگه به قله ی تنهایی نزدیک شدم .

تنهایی هیچ مشکلی نداره جز اینکه آدم حوصلش نمیکشه برا خودش زندگی کنه . حتما باید چیزی یا کسی باشه که ارزش زندگی کردن داشته باشه .

و باز دوباره جواب من به این سوال که : ابدیت یا فنا ؟ فناست .


پ.ن : خط های منفصل و ریتم نامنظم متن ناشی از این روزهامه .


 نگاه مشتاقی به تماشایم نبود پس خودم را تبعید کردم . تبعیدی به دل ناخواسته ها ، تبعیدی از جنس بی تفاوتی ، تبعیدی با طعم تنهایی ؛ تبعیدی که مولودِ مرگ بود و مقصدش هم مرگ است !

این روزها با هفت درصد وجودم هم زندگی نمی کنم . روزها را به شب می رسانم و شب ها به تماشای کم شدن عمرم می نشینم.

من غمگین نیستم یا پشیمان . من فقط منگم و سِر . منگی از معنای زیاد دور از دسترس ( در حیطه ی زندگی عقلانی ام) و سِر از ضربات ممتد به روح و احساسم ( در حیطه ی زندگی احساسی ام ) .

زمان تغییر اینها دست خودم است اما حالاحالا ها تصمیمی برای تغییر ندارم . تبعید جذابیت های خاص خودش را دارد که مطمئنا چیزی از آن نخواهید فهمید حتی اگر خیلی خوب توصیفش کنم .

این روزها تجربه ای ها در گلو گیر می کند که نه در داستان ها خوانده ام و نه در فیلم ها دیده ام . همین ناب بودنش به کل خفگی اش میرزد ، شاید هم نمیرزد .به هرحال این روزها نمی خواهم به این چیزها فکر کنم فقط می خواهم تبعیدشده ی شایسته ای باشم و تبعیدگرم را راضی کنم .



تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

ترجمه متون تخصصی
دانلود آهنگ
گرم و نرم سیستم های حضور و غیاب Alpha Studio دیوانه شعر اشک Live Higher قاصدک خدا میدونسی آتلیه بن سای fear,scream,pain